تولد مسافر کوچولو
سلام پسرم امروز چهارشنبه 5 مهر 1391ساعت 6 صبح من و بابایی و مادر بزرگت راهی بیمارستان شدیم ساعت 6.45 رسیدیم و بابایی رفت کارای اداری رو انجام بده ساعت 7.15 من و بردن بلوک زایمان حس عجیبی داشتم دلهره استرس از دور بابابایی و مادر بزرگ خداحافظی کردم داشت اشکم در می اومد رفتم تو لباس پوشید م سرم وصل کردن وساعت 8.30 صدا زدن برای عمل رفتیم با اسانسور بالا مامانم وبابایی اونج بودن از دور خداحافظی کردم و رفتم تو داشت گریم می گرفت بغض گلومو فشار می داد داخل اتاق عمل شدم اشکهایم سرازیر شد خوابیدم رو تخت سرم و امپور زدن و بعد گفتن بشین چونتو بسمت پایین نگه دار و امپور و دو سه بار زدن درد داشت ولی تحمل کردم و بعد خوابیدم پاهام داغ شد دیگه نمی تونستم تکون بدم پامو حالت تهوع بهم دست داد سریعامپور زدن حالم بهم خورد خانم دکتر از اول اومد داخل گفت چرا گریه میکنی گفتم نمی دونم و بعد از سر شدن شروع به عمل کردن حالم بهتر شده بود کلافه شده بودم دکترا باهم حرف میزدن منم تنها بودم ساعت 9.15 صدرا کوچولو دنیا اومد صدای اذان پخش شد بعدم صدای گریه صدرا کوچولو چه گریهای میکردی مامانی بعد از تمیز کردن اوردن دیدمت یه کوچولو ناز دوست داشتنی بوست کردم کلی ذوق کردم مامانی خیلی ناز بودی ساعت 9.30 بردن منو تو ریکاوری و ساعت 10 بود صدا زدن همراه یزدانی اوا بابا مصطفی رو دیدم که اومده بود کمک کنه که منو جا به جا کنن از در رفتیم بیرون همه بودن دورو برم شلوغ شد سوار اسانسور شدیم به طرف اتاق رفتیم همه بودن خاله مهدیه خاله اعظم و اکرم محمد و علی محدثه ومادر بزرگت بغض گلومو گرفته بود گریه کردم دردم هم شروع شد بهم مسکن زدن و بعد پرستار اومد انداختت رو سینم که شیر بخوری تو هم مثل چی میخوردی تند تند مک میزدی وقت ملاقات باب بزرگ اومد و خاله ها با بچه ها همه خوشحال بودن ساعت 4 هم رفتن خلاصه ساعت 10.30 شب شروع به مایعات خوردن کردم ساعت 11 راه رفتم به سختی فردا صبح دکتر اومد چکاپ کرد ساعت 12 فیلم بردار اومد فیلم گرفت و ساعت 1 هم راهی خونه شدیم در ضمن بابایی خیلی خیلی خوشحال بود


تولد مسافر کوچولو
