صدراصدرا، تا این لحظه: 14 سال و 26 روز سن داره

مسافر کوچولو

تولد مسافر کوچولو

سلام پسرم امروز چهارشنبه 5 مهر 1391ساعت 6 صبح من و بابایی و مادر بزرگت راهی بیمارستان شدیم ساعت 6.45 رسیدیم و بابایی رفت کارای اداری رو انجام بده ساعت 7.15 من و بردن بلوک زایمان حس عجیبی داشتم دلهره استرس از دور بابابایی و مادر بزرگ خداحافظی کردم داشت اشکم در می اومد رفتم تو لباس پوشید م سرم وصل کردن وساعت 8.30 صدا زدن برای عمل رفتیم با اسانسور بالا مامانم وبابایی اونج بودن از دور خداحافظی کردم و رفتم تو داشت گریم می گرفت بغض گلومو فشار می داد داخل اتاق عمل شدم اشکهایم سرازیر شد خوابیدم رو تخت سرم و امپور زدن و بعد گفتن بشین چونتو بسمت پایین نگه دار و امپور و دو سه بار زدن درد داشت ولی تحمل کردم و بعد خوابیدم پاهام داغ شد دیگه نمی تونستم ت...
3 آبان 1391

بدون عنوان

صدرای گلم دوست داشتنی مادر روز 7 ناف شما افتاد و روز 3 بردیم برای ختنه وروز 10 هم حلقه تون افتاد مامانی                                                                                                                                                           ...
3 آبان 1391

سونوگرافی

ا مروز من و بابایی باهم رفتیم سونو چون تو پسر کوچولو کم تکون میخوردی و ما هم نگران شده بودیم خدا روشکر همه چیز خوب  بود اقای دکتر گفت به خاطر سردی خوردن بچه خواب الوده میشه بعد یه صحنه جالب نشون داد که داشتی مثل ماهی لباتو بازو بسته میکردی میگفت انگار گشنه اشه اینم از اخرین سونو خدا یا شکرت به خا ر این همه لطفت ...
4 مهر 1391

بارداری

سلام صدرای عزیزم بلاخره روز موعود رسید فردا 5 مهر شما مسافر کوچولو میپری تو بغل مامانی امروز ساعت 8 بیدار شدم کارامو کردم ساک شما رو اماده کردم و کم کم اماده فردا شدم که بابابایی و مامان بزرگ بریم بیمارستان ساعت 8.30 وقت زایمان البته ما ساعت 6 حرکت می کنیم تا کاری اداری اانجام بشه طول میکشه به امید این که صحیح وسالم بیای پیشمون به امید ...
4 مهر 1391

تولد بابایی

سلام صدرای عزیزم امیدوارم حال پسر گلم خوب خوب باشه اومدم بهت بگم امشب شب تولد بابایی من براش خانه رو با لوازم تولد درست میکنم براش کیک میخرم کادو هم براش یه ساعت مچی شیک خریدم شبم میخوام شام ببرمش بیرون شام بخریم انشاا..................سال دیگه سه تایی تولد بابایی رو جشن میگیریم و شامم میریم بیرون به امید اون روز پسرم ...
27 شهريور 1391

بارداری

سلام پسر گلم صدرا جونم امروز یکشنبه مامانی وارد هفته 38 شدم قرار شده که تو هفته دیگه بیای پیش مامانی و بابایی دلمون برات تنگه تنگه اخه دیروز با  بابایی رفته بودم دکتر و خانم دکتر گفت برای چهارشنبه 5 مهر برات وقت میگیرم بیمارستان نجمیه خلاصه از دکتر بابایی منو برد خانه مادر بزرگ تا شب اونج بودیم وبعد اومدیم خونه حس عجیبی دارم نمی دونم خوشحالم یا ناراحت البته ای حس مامانی برای استرس نه اومدن تو پسرم دیگه جای تو هم اون تو تنگ شده و به سختی تکون میخوری با این حال وروجکه من تو شیطونیتو میکونی همین الان که دارم برای تو می نویسم داری تکون میخوری وقتی تکون میخوری احساس عجیبی به ادم دست میده با خودم میگم واقعا یه بچه اون تو نمی تونم تصور کنم ...
26 شهريور 1391